به قولِ عماد خراسانی
"بسیار سخن بود، نگفتیم و گذشتیم..."
به قولِ عماد خراسانی
"بسیار سخن بود، نگفتیم و گذشتیم..."
حدود سه سال پیش بود که دو تا مرغ عشق از خواهرم گرفتم . اونا زیاد داشتن
بعد اینا کم کم زیاد شدن حدود شونزده یاهفده تا شدن
یه چند تاشو دادم به برادرم .چندتاشون مردن.یه بار گربه حمله کرد بهشون خلاصه تا امروز که 4 تا بودن و الان شدن سه تا
اینا رو گفتم تا به اینجا برسم صحنه عجیبی که صبح دیدم رو میخوام بگم
جلوی قفسشون نشسته بودم داشتم آب و دونشون رو تازه می کردم و نگاهشون میکردم
یدفعه جلوی چشمم یکیشون که روی چوب نشسته بود آویزون شد به پایین و فقط با یه پاش چوب رو محکم گرفته بود و یدفعه چند تا جیغ بلند کشید و پاش ول شد و افتاد کف قفس و یه تکون ریز خورد و دیگه تموم
شوکه شدم اصلا مونده بودم حس میکردم اون فرشته ایی که جونش رو گرفته کنار من بود و شایدم میخواست جون منو بگیره و اون طفلکی به جاش مرد
هعی ولی واقعا صحنه عجیب و ناراحت کننده ایی بود
اشکم درومد
با دخترم فیلم خانه امن رو دیدیم
یعنی نمیدونم من چرا این همه فیلم کمدی قشنگ وجود داره ،باید برم سراغ این فیلم های وحشت
جدیدا هم فیلم میبینم تا چند روز همش به شخصیت ها ی فیلم فکر میکنم .خدا بخیر بگذرونه😉
بریم سراغ درونگراها البته از دیدگاه خودم
یکی دیگه از تفاوتهامون اینه که از تماس تلفنی بیزاریم مگه اینکه شخص خیلی برامون عزیز باشه .ولی تو چت خیلی راحتیم
من قبلن هم که میخواستم به مادرم تلفن بزنم برای حال احوال همش سعی میکردم تایمی تماس بگیرم که مزاحمش نشم ساعت خوابش باشه یا سر نماز باشه و ...
تو پستی که در مورد برون گراها گذاشتم نمونه بارزش خانم برادرم هست که با این روش سالهای سال روح و روان منو آزار داده
یه پست هم در مورد زن برادردها باید بنویسم
لذتی داره وقتی درو یهو باز میکنی و میای تو
و چیزی برای گیر دادن نمیبینی
تا قهر میکنی کارت بانکی خالیت رو ازم پس میگیری
***
زندگی زیباست ، وقتی کنار بچه هات شاد باشی
برونگراهایی که من تو اطرافیانم میشناسم
همه خیلی ظاهرشون رو حفظ میکنن و سعی میکنن خوش برخورد باشن
ولی ما درونگراها کاملا متوجه میشیم که کی رفتارشون واقعیه و کی دارن نقش بازی میکنن
این رفتار ما رو اذیت میکنه .اما ظاهرا درونگراها اصلا براشون مهمنیست که بقیه چه فکری میکنن
فعلا
هنوز هم مرا به اسم کوچکم صدا بزن
انگار زنها حداقل از میانسالی به بعد اسم کوچکشان را گم میکنند. همسر میشوند، مادر میشوند، خاله و عمه و زنعمو و زندایی میشوند، مادربزرگ میشوند، خانم فلانی (فامیلی شوهر) میشوند.
دیگر بهندرت کسی آنها را به اسم کوچکشان صدا میزند. ما هم بهندرت اسمکوچکشان را میدانیم، مگر اینکه اسمشان را روی سند و مدرکی، کارت بانکی و شناسنامهای ببینیم. تا میرسیم به سند آخر: سنگ قبر. که آنجا دیگر از اسم کوچک گریزی نیست.
دیدهاید وقتی اسم کوچک خانمهای سنبالا را میپرسیم، گاهی با یک حالت خاصی اسمشان را می گویند؟
چیزی شبیه خجالت.
بهخصوص اگر مثل «صاحبجان» اسم قدیمی و تک باشد. انگار خودشان هم از اسمشان فاصله میگیرند. غریبه میشود برای خودشان. همین اسمی که یک روزی پدر و مادرشان با آن صدایشان میزدند.
پیر هم که شدم، مرا به اسم کوچکم صدا بزن
📚 @Academic_Library
عزاداری هاتون قبول
در عرض دو روز فصل دوم و سوم اسکویید گيم رو دیدم
مخم هنگ کرد. تا چند روز هم که همش ذهنم درگیرش بود .کاش شماره ۴۵۶ نمی مرد و سریال ادامه دار میشد .
سریال وحشی کاش فصل جدیدش بیاد .
این روزها به هر چه گذشتم کبود بود
هر سایه ای که دست تکان داد،دود بود
این روزها ادامه نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست
محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!
ما همچنان به سايه ای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید
ساعت برای با تو نشستن حسود بود
دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟
با من بگو قرار من این ها نبود!بود؟!
خداوندا به خاطر همه چی شکر
شنیدن صدای پرنده ها . لمس و نوازش باد. دیدن عزیزانمون
رویا پردازی هامون . بچه ها مون. و ....
من یک زنم،از جنس نور و خورشید