وقتی وارد گرون ترین بیمارستان شهر شد و وارد اتاق برادرش ، دید رو صندلی کنار تخت نشسته و داره جدول حل میکنه
بعد از سلام و احوالپرسی ، خواهر میخواست به برادرش بگه شش ماه از سال گذشت کاش میومدین عید دیدنی ما رو پس میدادین که برادرِ شروع کرد از شوهر خواهر بد گفتن که این واقعا روانیه و داره آبروی ما رو میبره و یکاری کن شرش از سر ما کم بشه و به پسرتم بگو دیگه نیاد پیش ما !!!
خواهر عادت داشت به بی حمایتی گفت آخه پسر میگه به دایی بدهکارم !دایی گفت نوش جونش من ازش پول نمیخوام فقط دیگه نیاد !!!
بعد خود برادرِ گفت میخواستیم بیایم دیدنت اما زنم گفت من خوشم نمیاد و نیومدیم !
به نظر این خواهر دیگه هیچی نمونده و داشت به چهره برادرش عمیق نگاه میکرد و فکر میکرد آیا دفعه بعدی هم هست که برادرش رو ببینه !!!!یاد حرف دایی خودش افتاد که وقتی مادرشون فوت کرد داییش گفت برادر بزرگت جای باباتون و خانمش جای مادرتون باشه .چه مادری!!!!!!!!!!!!!
خواهر به خونه اومد و همش فکر کرد به اولین بله ایی که ۲۶ سال پیش به هر دلیلی گفت و دو هفته نگذشته بود که خواست بله رو پس بگیره اما هیچکس کمکش نکرد .اون توی یه چاه افتاد و خانوادش برای نجاتش هیچ طنابی نفرستادن تا به امروز صبر و تحمل.شاید این اتفاقات اخیر دلیلی داشت تا به پسرش که هرازگاهی غر میزد که چرا نرفتی دایی ها که خوبن و مهربون ثابت کرد این خواهر تنهاتر از اونییکه فکر کنی و خودش به زبون اومد که مامان متاسفم که خانواده بدرد نخوری داری........
من یک زنم،از جنس نور و خورشید