توسط سنجاقک
| جمعه ششم تیر ۱۴۰۴ | 7:49
این روزها به هر چه گذشتم کبود بود
هر سایه ای که دست تکان داد،دود بود
این روزها ادامه نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست
محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!
ما همچنان به سايه ای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید
ساعت برای با تو نشستن حسود بود
دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟
با من بگو قرار من این ها نبود!بود؟!
من یک زنم،از جنس نور و خورشید