حدود سه سال پیش بود که دو تا مرغ عشق از خواهرم گرفتم . اونا زیاد داشتن
بعد اینا کم کم زیاد شدن حدود شونزده یاهفده تا شدن
یه چند تاشو دادم به برادرم .چندتاشون مردن.یه بار گربه حمله کرد بهشون خلاصه تا امروز که 4 تا بودن و الان شدن سه تا
اینا رو گفتم تا به اینجا برسم صحنه عجیبی که صبح دیدم رو میخوام بگم
جلوی قفسشون نشسته بودم داشتم آب و دونشون رو تازه می کردم و نگاهشون میکردم
یدفعه جلوی چشمم یکیشون که روی چوب نشسته بود آویزون شد به پایین و فقط با یه پاش چوب رو محکم گرفته بود و یدفعه چند تا جیغ بلند کشید و پاش ول شد و افتاد کف قفس و یه تکون ریز خورد و دیگه تموم
شوکه شدم اصلا مونده بودم حس میکردم اون فرشته ایی که جونش رو گرفته کنار من بود و شایدم میخواست جون منو بگیره و اون طفلکی به جاش مرد
هعی ولی واقعا صحنه عجیب و ناراحت کننده ایی بود
اشکم درومد
من یک زنم،از جنس نور و خورشید