توسط سنجاقک
| دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ | 6:54
صدای نفس کشیدنش میاد.جلوی آیینه دارم به صورت و چشمای پف کردم نگاه میکنم .تو دلم بهش میگم به خواب ابدی بری ایشالا
اینقدر دیروز سر یه موضوع مالی کوچیک بحث و دعوا را انداخت و اشک منو درآورد که چشمام شبیه چشم قورباغه شده . و باید و به اجبار برم شرکت .چندتا بازرس بابت یه موضوع کاری میخوان بیان و خبر مرگش خودش جایی قرار داره.هرچی سایه میزنم پشت چشمم بلکه پفش کمتر دیده شه بازم درست نمیشه . دیروز صبح داشتم به کارما و چیزای خوب فکر میکردم تا اتفاقای خوب بیفته برعکس شد .کلا هیچی به نسل ما سازگار نیست .جز زجر
من یک زنم،از جنس نور و خورشید