توسط سنجاقک
| جمعه ۱۴۰۴/۰۷/۱۱ | 8:40
نشسته بودم روی سنگ به منظره روبروم نگاه میکردم
یدفعه اومد. شروع کرد به حرف زدن.سرشو میزاشت رو شونم و گاهی به کمرم فشار میداد
فکر کردم خودشو درست کرده اخلاقش خوب شده
خواستم منم نوازشش کنم
اما وحشی پدر سوخته
خواست چنگم بندازه
نمیدونم این یکی چه مرگشه .از یه طرف دوست داره آدمو. خودشو میچسبونه و دائم میو میو میکنه
از یه طرف نمیزاره دست بهش بزنمو و موقع راه رفتن همش جلوی پامو میگیره و نمیزاره برم
خیلی عجیبه
احتمالا زندگی قبلیش آدم بوده
من یک زنم،از جنس نور و خورشید